تبليغاتX
.: لحظه نایاب :.
.: لحظه نایاب :.

«ســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلام»

اینجا شمال است واحد مرکزی رامسر.جای شما خالی.دل همگی آب شود تا گوساله گاو شود.تا گوساله گاو شود دل مادرش آب شود.هیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم.تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

اول از همه که عیدتون مبارک بیده باشه.

طی یک تصمیم محرمانه توسط پدر و مادر،خانواده تصمیم گرفتند که به تصمیم خود جامه عمل بپوشانند و راهی شمال کشورشدیم. از اینجا شروع کنم که چهارشنبه سفرم رو از همدان شروع کردم پس از تحمل سختی های فراوان به ولایت رسیدم بماند که ساک گرامی را که حامل سوغات همدان بود(کماج)در اتوبوس جا گذاشتم و بعد از کلی دوندگی تونستم ساکمو پس بگیرم وکلی جملات قصار از پدر و مادر گرامی بر سرمان فرود آمد که دختر حواست کجا بود.تصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.com

شبانه عزم سفر به تهران کردیم و پس ازمدتی خواب نه چندان راحت سر ماشین هایمان را به سمت شمال کج کردیم.تصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.comناگفته نماند از تمام دوستانی که در راه توسط میس هایشان مارا همراهی کردند کمال تشکر را دارم.

بعد ار مشقت های فراوان به رامسر رسیدیم و چتر خویش را در خانه ی یکی از اقوام گرامی باز کردبم به عبارتی کنگر خورده و لنگر انداختیم.از رامسر پلازاخریدنمودیم تلکابین سواری کردیم بعدم اکبر جوجه به بدن زدیم.

تا به اینجا که خیلی خوش گذشت امروز به ویلای مادربزرگ  داماد خانواده رفتیم جای شما کباب ترش مزه ی خدا می داد.

لازم به ذکر است که برای یافتن قارچ ها ی سفارش شده دوستم تلاش های فراوانی کردم که انشا الله جبران زحمت می کند.

خلاصه که خیلی جاتون خالیه دوشنبه قراره بچه های کلاس سوغاتیای شهرشون رو بیارن بلکه راهی برای بالا بردن پرچم سفید صلح بین دختر های کلاس و پسرها باز بشه.در ضمن بعد از 1سال  و 1ترم قراره 1جلسه ی معارفه بذاریم تا سوء تفاهما حل شه و این مشکلات داخل کلاسی به پایان برسه…

امیدوارم این تعطیلات به همتون خوش گذشته باشه بازم عید همتون مبارک…

فعلا بـــــــــــــــــای بـــــــــــــــــــای…

                                  

عشق يعني پاک ماندن در فساد
آب ماندن در دماي انجماد
در حقيقت عشق يعني سادگي در کمال برتري افتادگي 

                          

نوشته شده در شنبه 14 آذر1388ساعت توسط Rain Girl| |

ســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلام

اومدم بگم وبلاگي كه قرار بود در مورد رشته تحصيليم درست كنيم راه افتاد.

هوراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا.

اولين نظرشم خودم گذاشتم.

وقت كردين بهش سر بزنين البته الان فقط مقدمه توش نوشته شده.

همتونو دوست دارم.

عاچقتونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم...(فكر بد نكنينا)

www.tetis-basu.blogfa.com

نوشته شده در چهارشنبه 20 آبان1388ساعت توسط Rain Girl|

دیشب در حضور ثانیه ها زیر قطرات باران چشمهایم را شستم.دیشب با باران پیمان بستم.

صورتم را به پنجره می فشارم.دست های باران از پشت شیشه گونه هایم را نوازش می کند.آسمان دلم هم هوای باریدن کرده.بوی خاک به مشامم می رسد.

می خواهم زیر باران گریه کنم.می خواهم زیر باران خیس شوم.می خواهم زیر باران بمیرم.

رقص برگ های پنجه ای زرد وقتی سنگینی باران را تحمل می کنند دیدنیست.

اینجا همه چیز بارانیست.اینجا عمر حباب های هوایی که قطرات باران روی سطح آب تولدشان را جشن می گیرند کوتاه است.

اینجا سهراب میمیرد.اینجا چترها را باید بست زیر باران باید رفت بی معناست.اینجا شهر چترهاست شهر مردمانی که از باران گریزانند...

                                            سه شنبه ی بارانی

                                                                    ساعت۱۱

                                                             کلاس آبیاری عمومی

نوشته شده در سه شنبه 12 آبان1388ساعت توسط Rain Girl|

                       

اینم دو تا عکس خوشمل از الیسا

بترکه چشم حسود.ماشالا یادت نره بگی.یه دونم بزن به تخته واسش.

                    

اینم کیک تولد ۲۰سالگیه منه.چند روزه سرما خوردگی بدی گرفتم.پریشب حالم خیلی بد شد طوریکه مجبور شدن از خوابگاه ببرنم بیمارستان.یه سرم سدیم کلرید زدمبیچاره بهناز به خاطر من اومد بیمارستان.بهناز جونم ممنون خیلی فرشته ایییییییییی.

دیروز صبح راه افتادم اومدم خونه بی خیال دانشگاه شدم واقعا.دوباره با بابا رفتم پیش آقای دکتر یه سرم با ۲تا آمپول توش بم داد.تازشم امروزم یه سرم با۲تا آمپول دیگه دارم .مامان جونمم هی واسم سوپ و آش درست می کنهدست مامانی قشنگه درد نکنه.

راستی یه اتفاق واستون از دانشگاه نعریف میکنم که متوجه شباهت دانشگاه ما با پارک شین.

ما یکشنبه ها ساعت۲تا۴کلاس برنامه نویسی داریم .صبح یکشنبه خبر دار شدیم که رو برد آموزش اطلاعیه زدن کلاس برنامه تشکیل نمیشه ما هم از خدا خواسته نرفتیم نگو این اطلاعیه رو پسرای بی فرهنگ کلاسمون واسه ضایع کردن ما زدن البته وقتی فهمیدم کلاس تشکیل شده خودمو به زور و وقتی۴۰دقیقه از کلاس گذشته بود رسوندم آخه۲تا غیبت داشتم نمیشد غیبت کنم بماند که چقد زیر بارون دویدم و همین مریضیمو بدتر کرد آخرشم نتونستن نقششونو عملی کنن ضایعاااااا.خلاصه هیچوقت به خاطر این کار نمیبخشمشون.

البته تو پارکام دیگه کم اراذل رویت میشه ولی تو دانشگاه ما ازاین جور افراد زیاد هست خدا شفاشون بده.الهی آمیییییییین.

 

نوشته شده در چهارشنبه 6 آبان1388ساعت توسط Rain Girl| |

تولد تولد تولدم مبارکککککککککککککککککککککککککک

از همه کسایی که تولدمو تبریک گفتن ممنونم.

دست بی معرفتاییم که تولدمو یادشون رفت درد نکنه.

 

روز تولدت شد و نیستم اما كنار تو

كاشكی می شد كه جونمو هدیه بدم برای تو 

درسته ما نمیتونیم این روز و پیش هم باشیم 

بیا بهش تو رویامون رنگ حقیقت بپاشیم 

میخوام برات تو رویاهام جشن تولد بگیرم 

از لحظه لحظه های جشن تو خیالم عكس بگیرم 

من باشم و تو باشی و فرشته های آسمون 

چراغونی جشنمون، ستاره های كهكشون 

به جای شمع میخوام برات غمهات و آتیش بزنم 

هر چی غم و غصه داری یك شبه آتیش بزنم 

تو غمهات و فوت بكنی منم ستاره بیارم 

اشک چشاتو پاک کنم نور ستاره بكارم 

كهكشونو ستاره هاش دریاو موج و ماهیاش 

بیابونا و بركه هاش بارون و قطره قطره هاش 

با هفت تا آسمون پر از گلای یاس ومیخک 

بال فرشته ها و عشق و اشتیاق و پولک 

عاشق تو یه قلب بی قرار و کوچک 

فقط می خوان بهت بگن :.

.

.

.

. تولدت مبارک(تولدم مبارک)

 

نوشته شده در شنبه 25 مهر1388ساعت توسط Rain Girl|

نوشته شده در پنجشنبه 16 مهر1388ساعت توسط Rain Girl|

روزی روزگاری یه عسل کوچولوییbaby بعد از تلاشهای فراوون288 تو کنکور قبول شد84و رفت دانشگاهblissعسل کوچولو با استقبال خوبی از طرف نگهبانی دانشگاه رو به رو شد

cig2

خلاصه عسل قصه که کلی فکرای خوب درباره دانشگاه کرده بود رفت پیش مدیر گروهkhoshالبته مدیر گروه مشغول صحبت با یکی از اساتید بودhit3 واسه همین اصلا توجهی به عسلی نشد.عسلیم در همون ابتدا محو تماشای گروهای مافیای دانشگاه شدpirآفريقايي.عسلی تصمیم گرفت هرچه زود تر یه دوست پیدا کنه و زودی دست به کار شدgirl_witchولی یه دفعه متوجه شد که  تعداد زیادی از دانشجوهاchay واسه کیفیت بد غذا اعتصاب کردن289offtopic~~19:spam:

خلاصه عسلی بارو بندیلشو بست رفت خوابگاه بلکه بخوابهcountshipعسلیه بیچاره رو برق سه فاز گرفته بودelectricfبقیه ی داستانم بمونه واسه بعد آخه عسلی داره خواب می بینه.خواب که نه کابووووووووووووووووسshrk

نوشته شده در پنجشنبه 16 مهر1388ساعت توسط Rain Girl| |

سلاااااااااااااااااااااااااااام من اومدم.

میدونم خیلی دیر شد آخه تو همدان فرصت نمیکنم برم سایت دانشگاه یا کافی نت.

این ترم اوضاع خیلی وخیمه.همه ی درس سختام افتادن تو این ترم خدا خودش رحم کنه.

با بچه ها تصمیم گرفتیم یه وبلاگ در مورد رشته تحصیلیمون راه بندازیم.این طور که معلومه خوب از کار در میاد.

راستی دیگه کلاسامونو دوست ندارم.هرکسی به فکر خودشه.از بدشانسی۳تا پسر مزخرف تو کلاسمون هستن که مثه سنجابه تو بنل فقط بلدن بگن من مخالفم.

شیطونه می گه خفشون کنم.هییییییییییییییییییییییم

 

واسم دعا کنین.

راستیییییییییییییییییییییییییییی تولدم نزدیکه.

قراره خوابگاهو بترکونیم.هییییییییییییییییییییییییییییییییییم

ترجیح میدهم با کفشهایم راه بروم و به خدا فکر کنم تا اینکه در مسجد بنشینم و به کفشهایم فکر کنم. دکتر شریعتی

نوشته شده در پنجشنبه 16 مهر1388ساعت توسط Rain Girl| |

 دیشب در آسمان چشمانت با ستاره ها بازی کردم

نوشته شده در یکشنبه 29 شهریور1388ساعت توسط Rain Girl|

نوشته شده در چهارشنبه 25 شهریور1388ساعت توسط Rain Girl|


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ